عرب دشمن است
عرب هر چه باشد مرا دشمن است
عرب هر چه باشد مرا دشمن است
آرام بخواب کوروش!
اگر کـــوروش سر آرد بــاز از خــاک
جوابش را چه گوییم گر که پــرسد
سرا و تــخـت جمشیدش چه کردیم؟
اگــر نــامی ز ما پرسد چـــه گوییم؟
اصـالـت های نــام ایـرانی چه کردیم؟
اگر پــرســد ز گــفــتــار و ز رفـتــار
بگوییم پـنـدار نـیکمان را چــه کـردیم؟
اگر بــیــنــد زمانی نــقــش رسـتم
بگوییم نــقــش رستـــم را چه کردیم؟
اگـــر بـیـنـد مـــزار خــویــشــتن را
بــگــویـیـمش مـــزارش را چــه کردیم؟
بـــزرگـی داد کــوروش این زمین را
زمــیــنــش را زمـــانــش را چه کردیم؟
نبیند کــاش کـــوروش این زمان را
که با کـیـشـش و آیـیـنـش چـه کردیم
بمیریم بــی صــدا در خــود بمیریم
چیزی عزیز تر ز وطن پیش من نبود رفتم به پای بوسش و دیدم وطن نبود
آن خاک پر بها و گهر خیز و زر نگار زان آخوند بود و دگر مال من نبود
آن روز هر چه را که بدیدم عذاب بود جز خشم و مرگ و دشنه و دار و رسن نبود
آن سرزمین پاک و اهورایی و عزیز چیزی کم از عُمان و کویت و یمن نبود
گفتم:وطن کجاست؟که من بیوطن نی ام این سرزمین شاد که بیتُ الحزن نبود
سرشار از نشاط و سرور و توانگری جز باغ و غنچه و گل و سرو و چمن نبود
این، مهد میترا بُد و ماًوای زردهُشت جای یزید و شمر و عُبید و حسن نبود
آنجا همیشه بلبل سرمست، می سرود این سرزمین که مسکن زاغ و زغن نبود
ایران من کجا و نژاد عرب کجا؟ بیگانه پروری که بدینسان علن نبود
این سرزمین پاک اهورا بُد ای دریغ زین پیشتر که جایگه اهرمن نبود
ایران بهشت بود و گلستان و مرغزار جز لاله اش به دامن دشت و دمن نبود
ای خالق بزرگ، چنین سرنوشت شوم هرگز سزا و درخور ایران من نبود
دکتر ناصر انقطاع
من آریایی ام
در این رند
بازار و ملک فغان من آریایی ام از تبار مغان
ز پیشدادیان نیکی آورده ام به نامردمان پیشی آورده ام
منم کاوه و شور ایران زمین خروشم ز خشم بر ستم در زمین
من آن چرم اکنون ز تن در کنم درفش سازم و بر تن جان کنم
بگویم فریدون تو ای شهریار کنون وقت جنگ است به میهن بیا
که ضحاک بد را به بندش کنیم به سوی دماوند روانش کنیم
منم آرش و مرز ایران زمین تو تیر و کمان را ز جانم ببین
چنان تیر را از کمان در کنم که جان را ز تن خارج و در کنم
منم کوروش و ملک ایران زمین پر آوازه ام این چنین در زمین
حقوق بشر بر جهان داده ام به عدل و به احسان ندا داده ام
منم داریوش پادشاهی دگر به ایرانیان افتخاری دگر
منم رستم و پهلوان زمین بکوبم سر هر ستم بر زمین
منم دشمن هر بدی و غضب ز چنگیز و اسکندر و بد عمر
منم آریا زاده ای در جهان ز نیکو تباران ز نیک همرهان
تو ای رندِ مکارِ بد ذاتِ زشت بدان زنده ام تا ابد بد سرشت
چنان کوبمت بر زمین تموز که بر خاکِ گرم افتی و پر ز سوز
زمانه تو هزاران آرش می طلبد. هزاران هزار انسان ایرانی که از بلند ترین قله های آزمون میهن دوستی بالا روند و تیر فولادین پیکان خود را به قدرت سرپنجه ایمان به دورترین مرزهای زندگی رهنمون کنند..
همراه با شعرآرش کمانگیر ازسیاوش کسرایی
بابک دست
هایش
بسته بود از پشت
اما مشت
جامه اش از جنس خون و
جام اش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سینه مى پرورد
کینه را در خویشتن مى کشت
ارغوان دیدگانش
با شفق ها و شقایق هاى میهن
گفتگو مى کرد
تیرباران نگاهش بارگاه معتصم را
زیر و رو مى کرد
دل
به فرمان دلیرى داشت
ترس را
بى آبرو مى کرد
اهرمن
از خشم مى لرزید
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ...
اى سگ، اى زندیق
کام ات چیست؟
اى موالى اى عجم
سوداى خام ات چیست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟
بابک اما
رأى دیگر داشت
کشتى ى اندیشه در دریاى دیگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما
زندگى در ذهن او معناى دیگر داشت
زیر لب
نجواى دیگر داشت
زنده باید بود و شادى کرد
مام بوم خویش را باید نگهبان بود
با پیام راستى
با مردمان بایست رادى کرد
اهرمن فریاد زد
افشین
چه مى گوید؟
و افشین- آه افشین- واى افشین
آن گنهکار پریشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونى ى تاریخ
آن همان آکنده از هر گند
آن همان بى ریشه بى پیوند
شرمسار از کرده خود-
سر به زیر افکند
اهرمن با تیزخندى گفت
البابک هراسانا؟
و بابک آن گو نستوه
آن ستوه سبلان کوه
آن اسطوره بیگانه با اندوه
آن آئینه دار مزدک و مانى
آن دلخسته از تزویر و نیرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فریاد زد
بسیار آسانا!!
اهرمن فریاد زد
جلاد...
و آن دژخیم...
همان آینه دار مکتب بیداد
با یک ضربه از پهلو
چنان زد تا که خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم کشید ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او
آسمان کى مى برد از یاد
آندمى که شیون شمشیرها
پیچید در بغداد
و بابک- آه بابک- باز هم بابک
تا نبیند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد که پایان یافت این آورد
چهره را
با خون ناب و تابناکش
ارغوانى کرد
و آنگاه...
تا نیفتد پیش پاى اهرمن
خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر اندیشه را واکرد
بال در بال هماى عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز کشور جانانه پیدا کرد
هر طرف هر سو نگه افکند
یک طرف کورش- سیاوش- کاوه چون خورشید
سوى دیگر رستم و گرد آفرید و آرش و جمشید
و با نورافکن امید
پیرتوس و خیزش یعقوب را هم دید
و دیگر گاه...
بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابک آزاد یا دربند،
با آسودگى جان باخت
او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاک خویش
ایران ساخت
ایران ساخت
ایران ساخت
مقدمه
یکی از ویژگی های قرن اخیر توجه مورخان به ایران دوران باستان بوده است. توجهاتی که سبب شد بسیاری از مسائل که در هاله ای از ابهام بود روشن و واضح گردد. یکی از این مسائل جشن های ملی هستند. جشن های ملی یعنی آن زمانی از حیات ملت که آرمان های دینی و اخلاقی و شاعرانه آن ملت صورت مرئی به خود می گیرند. جشن های ملی خیلی کم مورد توجه محققان آداب و رسوم و عقاید و افسانه های محلی گردیده است. جشن های ایران باستان ویژگی های خاص خود را داشتند . نخست اینکه تقریبا همگی در پیوند با پدیده های طبیعی و کیهانی و اقلیمی هستند به همین دلیل کوشش شده است تا زمان برگزاری آن ها هرچه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد. دوم اینکه هیچ کدام بر گرفته از دستورهای دینی نیستند. سوم اینکه همه جشن ها با شادی و پایکوبی همراه هستند و اشک و گریه در هیچکدام از آن ها جای ندارد. چهارمین ویزگی این جشن ها این است که همه در مظاهر طبیعت است و پنجمین ویژگی آنها در گستردگی مراسم و محبوبیتشان نزد مردم بوده است. ایرانیان جشن ها و آیین های میهنی خود را به گونه ای یکپارچه و با همبستگی و همزیستی شگفت آوری برگزار می کردند و تفاوت های قومی و زبانی و دینی را عامل بازدارنده این یگانگی نمی دانستند یکی از این جشن ها، جشن مهرگان منسوب به میترا است که از مبانی اعتقادی پرباری برخوردار است و تأثیر آشکار و غیر قابل انکاری در بافت اجتماعی و فرهنگی و عقیدتی جامعه عصر ساسانی گذاشت..
مقدمه:
تعداد گاهشماریهایی که انبوه تمدنهای جهان ما، در گذشته و اکنون به کار برده و میبرند بیشمار است. زمانی که مورخان توانستند با جهد و تلاش بسیار پی به شیوهی گاهشماریهای باستان ببرند. از چنین پیچیدگی و تبحری در گاهشماری و دقت و نزدیکی به زمان در شگفت ماندند. تمامی گاهشماریهای دنیای باستان دو ویژگی خاص داشتند یا یک عامل قمری برای تشخیص واحدهای کوچک زمان و یا یک عامل خورشیدی برای اندازهگیری سال یا به عبارت دیگر تکرار ادواری فصلها داشتند. ظاهراً تنها همین عامل دوم برای کشاورزی اهمیت داشته است و پاسخگوی نیازهای عملی مرحلهی پیشرفتهتر یک تمدن بوده است. یکی از تمدنهای که توانست به گاهشماری پیشرفتهای دست یابد تمدن مصر بود. تمدنی که با شناختن فلک آسمانی توانستند تمدن خود را به اوج فر و شکوه رساندند. بسیاری از جزئیات گاهشماری مصری مبهم و نامعلوم است، اما از تأثیراتی که گاهشماری مصری بر سایر ملل گذاشته است میتوان پی به والایی دانش نجوم و هندسهی مصریان برد. یکی از مللی که از مصریان تأثیر گرفته و تأثیر پذیرفته است تمدن عظیم هخامنشی است که در سدهی پنجم یا ششم ق.م گاهشماری خود را بر مبنای گاهشماری مصریان قرار داد. اما متأسفانه به علت کمبود آثار باقی مانده از تقویم مصریان به سختی میتوان پی به بسیاری از جزئیات و حقایق گاهشماری مصری و چگونگی تأثیر آن بر گاهشماری زرتشتی ایرانی برد و منابع و آگاهی مورخان بیشتر بر پایهی حدس و گمان و تردید تکیه کرده است. هر چند که اطمینان کامل در آنها تثبیت و فقط فرضیاتی غیرقابل رد و انکار هستند. و تا کنون هیچ گونه سند کتبی یا مدرکی که دلالت بر اقتباس گاهشماری مصری باستان از سوی هخامنشایان نشده است اما شباهتهای بین این دو تقویم میتوانند استدلالهای محکمی را برای اثبات این نظریه بیاورد.
آریانا
چه بگویم از این نسل پر ماجرا
یاران زردشت و اهورا مزدا
قوی مردان و پاک زنان آریا
که الم کردند نام بزرگ حماسه سازان تاریخ را
مردانی چون کوروش و داریوش این آریانا
و مهردادو ارشک و قوم ماد
و پارسیهایی کنار دریای پارس
که فرجام ساختند ایران ما
بزرگ مبارزانی پاک سیرت به دور از ریا
که بودشان طبق اوستا
یاری چون اهورامزدا
به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
داشتند اندیشه ای پر جسارت و روحی پر محتوا
نشانشان آفتاب بود و خورشید
و بودشان سیاستی آزاد نما
به آتش به سجده نه از شرک و دعا
بل به یاد روشنی بخش دنیا
با یاد اهورا
دیماه آغاز سال و فصل میترا
و شب زنده داری در کنار آتش و شب یلدا
و امرداد فصلی برای مهرزادگان
نیایش بجا بود و عشق هم بجا
که فرهاد کوه کن قصه اش با شیرین
و کنار فرانک ,آن بزرگ مرد , آبتین
و زادشان , فریدون بزرگ آریای پهلوان
دارند از این قصه هزاران نشان
و آرش
چو تیری درون میکرد در کمان
همه دلها میلرزید
در پیکر دشمنان
کنون ما مانده ایم باقی از این نسل بزرگ
در دنیا
و حال که رسیده به ما
پیکر ایران از آن نسل محبوب آریا
چون میتوانیم کرد زندگی ؟
که بگوییم که هستیم ز نسل آریاناها
شاید به پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک
و هر روز و شب بودن در تلاش,
با یاد اهورا مزدا
آری باید ساخت این موطن آریا
میهنی که روزی نعره می زد از بزرگی در دنیا
و باید خواند که ما باقی مانده ایم از نسل آریا
و باز بنا سازیم تخت جمشیدهایی مستحکم تر
با دلهامان , پا برجا
آریانا
این نیست چیزی دور از حقیقت و یک رویا
بل با اتحادی آریا گونه می توان ساخت هزاران بنا
که ما هستیم از نسل آریا
دخترم تاریخ را تکرار کرد قصه ی ساسانیان را باز گفت
تا به خاطر بسپرد آن قصه را چون به پایان آمد،از آغاز گفت
بر زبانش همچو طوطی می گذشت آن چه با او گفته بود استاد او
داستان اردشیر بابکان قصه ی نوشیروان و دادِ او
قصه ای از آن شکوه و فر و کام کز فروغش چشم گردون خیره شد
زان جلال ایزدی کز جلوش اش مهرومه در چشم دشمن تیره شد
تا بدانچا کز گذشت روزگار داستان خسروان از یاد رفت
تا بدانجا کز نهیب تند باد خوشه های زرنشان برباد رفت
گفت:دیدی دستِ خصم تیره رای جلوه را از «نامه ی تنسر»گرفت؟
....................................
در روزگاری که کوروش بزرگ به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود!
متن منشور کوروش کبیر:
«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.
در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.
نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
برده داری را بر انداختم، به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. ...
من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند.
خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ...
او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.
ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ...
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.
فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند.
همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ...
من برای همه مردم جامعهای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.
من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام میگذارم.
همه ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند.
تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال و دارایی های دیگری را با زور تصاحب کند.
اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند.
هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شدهاند تنبیه شود.
من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را میگیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود.
شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شدهاند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.
شبی دل بود و دلدار خردمند دل از دیدارِ دلبر شاد و خرسند
که با بانگ « بَنان » و نام ایـران دو چشمم شد زشور عشق، گریان
چو دلبر شور و اشک شوق را دید به شیرینی، زمن مستانه پرسید
بگو جانا که مفهوم « وطـن » چیست؟ که بی مهرش، دلی گر هست، دل نیست
به زیر « پـرچـم ایـران » نشستیم و در را جز به روی « عشق » بستیم
به یُـمـن عـشـق، دُر نـاب سُـفـتیم و در وصف « وطـن » این گونه گفتیم
وطـن، یعنی درختی ریشه در خاک اصـیل و سـالم و پـر بـهره و پـاک
وطـن، خـاکـی سـراسـر افـتـخار است که از «جمشید» و از «کِی» یادگار است
وطـن، یعنی نـژاد آریـایـی نـجـابت، مـهـرورزی، بـاصفایی
وطـن، یعنی سرودِ رقص و آتش به استقبال« نـوروزِ » فـره وش
وطـن، خاک « اشـو زرتـشـت » جاوید کـه دل را می بـرد تـا اوج خـورشـیـد
وطـن، یعنی « اوسـتـا » خواندن دل بـه آیـیـن « اهــورا » مـانـدن دل
وطـن، شوش و چغازنبیل و کارون ارس، زاینده رود و موج جیحون
وطـن، تیر و کمان « آرش » ماست سـیـاوش های غرق آتش ماست
وطـن، « فردوسی » و « شهنامه »ی اوست کـه ایـران زنـده از هنـگـامـه ی اوسـت
.......................
از مختصات قرن اخیر توجه ایرانیان به تاریخ پر فر و شکوه ایران دوران باستان می باشد . این توجه و اهمیت ایرانیان دلاور به تاریخ گذشتگان باعث شده که تاریخ بی روح قدیم دوباره جان و روح تازه بگیرد و حقایق آن را از پرده شک و گمان ، حدس بیرون آورد و جامه ی یقین و حقیقت در پوشید . پیش از این هر روایت و داستانی که از شکوه و بزرگی ایران باستان می رفت از بس با وضع دگرگون جامعه در تضاد بود که باعث شد این روایت ها در شمار افسانه شمرده شود .
در دوره های گذشته این سرزمین مهد و آغاز پرورش ادیان بوده است که هر یک از این ادیان به نوعی می خواستند خودشان را نسبت به ادیان در سطح جامعه بهتر نشان دهد و فی واقع ادعای سعادت بشر را داشتند . یکی از این ادیانی که چنین ادعایی داشتند . آئین مانی بود با اینکه مانی و پیروانش تمام زندگی و وقت خود را صرف تبلیغ و رواج دین کردند تا به کافر بودن و زندیق متهم شدند و در این راه جان خود را از دست دادند اما سوال هایی که برای من مطرح شد این بود که آئین مانی چه اعتقاداتی داشت هدف مانی از ایجاد این دین تلفیقی چه بود ؟ چرا شاهان ساسانی در ابتدا این دین را نپذیرفتند و بعد به مخالفت با آن پرداختند ؟ چرا از دین مانی که در عصر ساسانی دینی پرطرفدار بوده است از آن به مانند زرتشت و یا سایر ادیان اطلاع چندانی در دست نیست ؟............
چکیده
منابع مکتوبی که از دوره هخامنشیان به صورت کتیبه بر جای مانده است بیشتر مربوط به داریوش است که درباره شورش هایی است که وضع نابسامانی را در کشور به وجود آورد. داریوش شورش هایی را که بر پا شده بود یکی پس از دیگری سرکوب کرد. او تمام اقداماتی را که انجام داد، در تمام مراحل اهورا مزدا را را حامی خود اعلام کرد و با مشروعیتی که بدین وسیله به خود داد مهر تأیید به اعمال خود زد و اینکه سرانجام تمام افراد دروغزن نابودی است و پیروزی نهایی از آن اهورا مزداست.داریوش در واقع خود را نماینده خاص اهورا مزدا دانست که با حمایت او قدرت را در دست گرفته و کسی در آن سهمی ندارد، در واقع داریوش قدرتی را که به خود داد قدرتی است سیاسی – مذهبی تا بتواند با جهش دادن به افکار عمومی قدرت سیاسی خود را بدون هیچ مانعی اعمال کند. مقاله حاضر با روش توصیفی – تحلیلی برآن است تا به بررسی محتوای کتیبه بیستون و تحقیقات انجام شده در این زمینه بپردازد.
پیراهنت را پاره کردند مرد و زنت آواره کردند
خاک تورا خونین نوشتند آنها که ننگ این بهشتند
گنجینه هایت رفته تاراج جان تو را صد زخمه آماج
فرهنگ تو رو به زوال است امروز آسودن محال است
مرز تو بر مرد تو بستند از هر طرف پشتت شکستند
صدبار جانت را دریدند پیراهنت بر تن کشیدند
نام تورا بر نیزه کردند نابودی ات انگیزه کردند
آزادگانت مرده در بند آزادیت را حبس کردند
خون می زند فواره از چشم در بند بند جان تو خشم
مام من ای مام قلندر ای خوبتر از مهر مادر
خاک من ای خاک تکیده ای جان به لبهایت رسیده
کشتند و آتش ها کشیدند گیسوی نازت را بریدند
نوباوگانت طعمه تیر بر هرچه فرق آثار شمشیر
خاک من آه ای آریا پوش یلدا و نوروزت فراموش؟
یک قطره مانده تا رهایی ای قطره ی خونم کجایی؟
منم فرزند ایران زمین نواده کوروش و کاوه
من آگاهم٬ من از گشت هزاران ساله ی تاریخ٬
ز ایران و انیران٬ کاوه و ضحاک٬
در دل یادها دارم
و آگاهم من از شاپور ساسان٬ شاه ایران
کاو سزای قوم نافرمان تازی در کفش بگذاشت
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختی٬
که قومی گرسنه٬ نادان و سرگردان٬
چو توفانی به قلب تیسفون ناگاه تازیدند
همه گنجینه ها زیر و زبر کردند
تمام یادمان علم و دانش را بسوزیدند
درفش کاویانی٬ اعتبار و فخر ایرانی
به چنگ و ناخن و دندان بدریدند
و هر جایی گذر کردند٬ گرد مرگ پاشیدند
من آن یادگار ننگ و بیداد عرب
بر خویش می پیچم
آن گردان جان بر کف٬
ز خوزی و خراسانی٬ دلیر آذری٬ کرد و سپاهانی٬
گیل و بلوچ و دیلمی٬ اقوام ایرانی٬
سر تسلیم ناوردند بر مشتی بیابانی
و اینکه این منم یکتا٬
ایرانی ایرانی٬
فرزند هرمز خوزی و پیروز نهاوندی٬
هزاران ساله ی مانای تاریخم
که تا خورشید می تابد
و تا خون در رگ فرزند ایران گرم می جوشد٬
مرا مزدا اهورا از برای ملک ایران پاس می دارد
مقدمه
افشار قبیله ای بودند که در قرن سیزدهم به دلیل هجوم افغانها در خراسا ن سکونت داشتند . که نادر قلی از همین قبیله سر برآورد و به شخصی بزرگ تبدیل شد او به خاطر قدرت و شجاعتی که داشت توانست فتوحات بزرگی بدست بیاورد و ایران آن روزگار را به مملکتی بزرگ و نیرومند تبدیل کند . به دلیل اوضاع آشفته آن زمان وجود فردی همچون نادر که اوضاع را سامان بدهد لازم بود .
هرچند نادر از قبیله ای دو از سیاست و مرکز حکومت بود ولی شخصی با فراست و آشنا با سیاست و حکومت بود و توانست با قدرت و سیاست خود مخالفان را سرکوب و به اطاعت وا دارد و همین عوامل باعث اهمیت و ارزش نادر در طول تاریخ شده است و محققین زیادی در مورد زندگی او تحقیق کرده اند و داستان بزرگ مردی و شجاعت وی همه را به سمت خود کشیده است در این مقاله تأکید بر قدرت وی و تأثیر این قدرت در جامعه ی ایران و جوامع دیگر شده است و مبحث قدرت را به عنوان نقش محوری قلمداد نموده ایم . از این رو مقاله حاضر به دو بخش از جمله قدرت گرفتن و فتوحات قبل تاج گذاری و فتوحات بعد تاج گذاری تقسیم شده است .............
سالها مشعل ما پیشرو دنیا بود چشم دنیا همه روشن به چراغ ما بود
درج دارو همه در حکم حکیم رازی برج حکمت همه با بوعلی سینا بود
با حکیمان جهان مشق خطی خوانا بود عطر عرفان همه با نسخه شعر عطار بود
اوج فکرت همه با مثنوی مولانا بود داستانهای حماسی به سرود و بسزا
خاص فردوسی و آن همت بی همتا بود پند سعدی کلمات ملک العرش علا
عزل حواجه سرود ملا اعلا بود کاوه ماست که بر قاف قرون عنقا بود
"تاج تاریخ جهان کوروش بزرگ هخامنش است" کز قماشی و منشی محتشم و والا بود
عدل کسری چه همایی است همایون سایه که نه بر صحنه تاریخ چنین سیما بود
شاه شطرنج فتوحات همانا نادر کز سلحشوری و لشگر شکنی غوغا بود
خاتم گمشده را باز بجو ای ایران "که بدان حلقه جهان زیر نگین ما بود"
استاد شهریار شاعری نامی ایران
مقدمه
سلسلهی«پارتیان»پس از مادها و هخامنشیان،سومین امپراتوری آریایی است که نام آن اولینبار در متون قرن هفتم ق.م در سالنگاریهای آشوریان آمده است.پارت در کتیبهی داریوش اول«پرثو»1 نامیده شده است.این سلسله به مدت 74 سال(052 ق.م تا 622 میلادی)بر ایران حکومت کردنددر زمان این دولت بود که ارتش توانمندش بساط بیداد سلوکیان(آخرین بازماندگان اسکندر)را برچید و سرزمین ایران از شر استیلای بیگانگان رهایی یافت.مرزداران سلحشور و ارتش مقتدر پارتی که سوارهنظام آن در جهان مشهور بود،توانست با دولت برزگ و نیرومند روم برابری کند و مدت 300 سال رومیهای جسور را در آن سوی رود فرات زمینگیر سازد و به هوسهای جهانگشایانهی آنان پایان بخشد.در این نوشتار،به بیان شیوههای نبرد اشکانیان پرداختهایم.
گرچه پیرامون ترکیب و کارکردهای ارتش اشکانی مانند ارتش هخامنشی،مدارک زیادی در دست نیست،اما براساس شرحی که مورخان معتبر از رشادت،چالاکی و مهارت سربازان این سلسله در حمله و تیراندازی ذکر کردهاند،میتوان گفت که پادشاهان اشکانی،طی پنج قرن،پیروزیهای درخشان خود را مرهون مانورهای برقآسا و دلاوریهای سپاه خود میدانند و شهرت و افتخار تاریخی سواران ایران،در واقع از همین دوره آغاز میشود.
ای دوست ببین بی سر و سامانی ایران بدبختی ایران و پریشانی ایران
از قبر برون آی و ببین ذلت ما را این ذلت ایرانی و ویرانی ایران
آوخ که لحد ، جای تو شد تا بقیامت ! رفتی و ندیدی تو پریشانی ایران :
از وضع کنونی و زبدبختی ملت زین فقر و پریشانی و ویرانی ایران
گردیده جهان تیره و گشته ست دلم تنگ گوئی که شدم حبسی و زندانی ایران
بگرفته دلم سخت زاوضاع کنونی بیچارگی و محنت و حیرانی ایران
" عشقی " بود ، ار نوحه گر امروز عجب نیست خون می چکد از دیدۀ ایرانی و ایران
میرزاده عشقی
چکيده
در دورهي ايلخاني پايان کار خاندان جويني, نهاد وزارت را تا روي کار آمدن غازان وارد دورهاي پر فراز و فرود ساخت. ارغون که در واکنش به دورهي احمد تگودار و برتري خاندان جويني به ايلخاني رسيد, اميري مغولي را به مقام وزارت برگزيد. روي کار آمدن امير بوقا وقفهاي درفرآيند سازماندهي ديوانسالاري ايلخاني توسط ايرانيان و همسازي دولت ايلخاني با الگوي ملکداري ايراني ايجاد کرد. با اين حال ضرورتهاي ادارهي قلمرو ايلخاني و پيامدهاي تمرکز امارت و وزارت در دست اميري مغول بدون پيشينهي ديوانسالاري, به کار بوقا پايان داد. پس از بوقا در دورهي ارغون, گيخاتو و بايدو، وزيران برجستهي ايراني در حکومت ايلخاني به قدرت رسيدند. در اين زمان سعدالدّوله يهودي و صدرالدّين خالدي زنجاني از وزيران برجستهي ايراني بودند که با وجود کفايت در ادارهي امور قلمرو ايلخاني, به سبب پارهاي ناهمسازيها و رقابتهاي دروني حکومت ايلخاني و گرايشهاي تمرکز گريز امراي مغول، دوران وزارت ايشان با وجود بارقههايي از اميد براي سامان حکومت ايلخاني و امور ايران چندان نپائيد معذلک ايشان توانستند راه را براي همسازي مغولان با جامعهي ايراني بوسيلهي دستگاه ديوانسالاري هموار کنند.
مقالهي حاضر با رويکردي توصيفي- تحليلي وزيران اين دورهي تاريخ ايلخاني و تکاپوهاي ايشان را مورد بررسي قرار ميدهد.
ز هجرت چو بگذشت ده سال و چار بر ایرانیان تیره شد روزگار
بر آمد خروشان و آسیمه سر یکی باد قیرینه از باختر
چو دوزخ گدازان و سوزنده دم شد از تف او ، روی گیتی دژم
چو دیوی خروشنده وسهمگین از آواش لغزنده پشت زمین
از این سان به گلزارایران گذشت گل و یاسمین را به هم در نوشت
.................
چکیده:
خشایارشا چهارمین پادشاه امپراطوری بزرگ هخامنشیان بود، که به قصد انتقام گرفتن از یونانیان به سرزمین آنها حمله کرد . در واقع او هم می خواست شکست پدرش را جبران کند و هم می خواست آتنیها را به خاطر آتش زدن ساردیس تنبیه کند . بدین ترتیب با سپاه بزرگ و چند نژادی خود به یونان حمله کرد، و در این میان پنج نبرد روی داد، ترموپیل ، آرتمیزیوم ، سالامیس ، پلاته و میکال که در بیشرآنها به دلیل پیش دستی کردن در شروع جنگ ها ، زمینه ی شکست سپاه ایران را رقم زد .
نگاهی به کتابهای دوران ساسانی، نشان از دو اصل بنیادین در موضوع زن بوده است. نخست اهمیت زن و مدونبودن همه شئون و حقوق مرتبط با او به گونهای که سلیقهها را به کمترین حد ممکن تنزل میدهد. دوم جایگاه ثا نوی زن به نسبت مرد؛ به گونهای که هرگز نه از آن بالاتر و نه همرده با آن قرار میگیرد.
اوستا ویژگیهای زن مطلوب این چنین برشمرده شدهاست :”زن جوان درست گوهر، استوار، نیکنام، خوشخیم، خانهافروز که شرم و بیمش نیک و پدر و نیا و سالار خویش را دوست بدارد و زیبا و خوشاندام است بر زنان همال خویش رد است”. در گاتهای زرتشت و دیگر بخشهای اوستا، همواره به زن و مرد همزمان و برابر با یک اشاره شده است و در کتابهای تفسیری نیز نمونهای نداریم که زن نادیده انگاشته شده باشد.
زن پس از اینکه به خانه شوهر میرفت تمام پیوندهای قانونی زن با خانواده قبلیاش بریده میشد. فرزندانی که از این ازدواج پدید میآمدند نام، ثروت و مرتبه اجتماعی پدر را به عنوان اخلاف قانونی او به ارث میبردند. “موضوع دیگری که در قانون ساسانی شرح زیادی درباره آن داده شدهاست، مسئله قیمومیت صغیران و زنان و خانوادههای بدون اعضای مذکر بود
گماردن یک قیم همواره وظیفه اعضای مذکر خانواده یا تیره بود و این قیم معمولا مرد بود. “پس از فوت شوهر قیم زن بزرگترین پسر بالغ او یا در صورتی که پسر نداشت نزدیکترین خویشاوند مذکر شوهرش بود.”
زن در ایران ساسانی از حق مالکیت درست همچو مرد برخوردار بود. به گونهای که به هنگام جدایی از همسر (البته با اجازه مرد) و ازدواج با مرد دیگر، داراییهای منسوب به او از شوهر نخست ستانده میشد. حضانت فرزندان نیز با مرد بود که میتوانست آن را به شوهر نوین زن بدهد.
انسانشناسان معتقدند “چندشوهری در فرهنگهایی رواج دارد که زندگی در آنها دشوار است زمین کمیاب است و داشتن یک همسر در واقع یک نوع بار اقتصادی به شمار میآید.” در مورد جامعه ایران در عصر ساسانی شاید بتوان این نتیجه را عنوان کرد که از طریق چندشوهری زن و تولد فرزند پسری که جانشین قانونی مرد محسوب میشد، امکان حفظ داراییها و اموال تضمین میشد.
طبقات دوران ساسانی بنابر اوستا عبارت بودند از روحانیون، ارتشتاران، واستریوشان گلهداران و کشاورزان و دیوانسالاران. این طبقات اجتماعی آشکارا گروههایی مردانهاند. با این همه باید اذعان کرد که در کتابهای زند و تفسیر که همه در دوره ساسانی نگاشته شدهاند، همین نگاه مردانه به جامعه کاملا بازتعریف و سامانمند شده است. از جمله در کتاب پهلوی شایست ناشایست چهار درجه مهتری تشخیص داده شده است: “خانه خدا (مرد خانه)، کدخدا (مرد روستا) و ایلخان (مرد قبیله)، فرمانروا (مرد کشور).
خوش آن روزگار همایون ما ..................... خوش آن بخت پیروز و میمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟ ............. کجا رفت جمشید فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاویانی درفش؟ .................. کجا رفت آن تیغهای بنفش؟
کجا رفت آن کاوه نامدار؟ ....................... کجا شد فریدون والا تبار؟
کجا شد هخامنی کجا شد مدی؟ .......... کجا رفت آن فره ایزدی؟
کجا رفت آن کوروش دادگر؟ ................... کجا رفت کمبوجی نامور؟
کجا رفت آن داریوش دلیر؟ .................... کجا رفت دارای بن اردشیر؟
دلیران ایران کجا رفته اند؟ .................... که آرایش ملک بنهفته اند
بزرگان که در زیر خاک اندر اند ............... بیایند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ایندر که ایران کجاست؟ ........ همان مرز و بوم دلیران کجاست؟
بینند که اینجای مانده تهی ................. ز اورنگ و دیهیم شاهنشاهی
کتاب پهلوی ارداویرافنامه از کتب دینی زردشتیان است.از نظر اهمیت همین بس که کتاب به پازند، سانسکریت و گـجراتی ترجمه شده و به نثر و شعر فارسی نیز برگردانیده شده است کتاب در زبان به اصل دست کاری نشدۀ را دست کم به زمان خسرو انوشیروان مربوط میدانند و تألیف نهایی آن و آنچه هم اکنون در دست است، احتمالاً به قرن چهارم یا پنجم هجری باز میگردد که اگرچه در زمانهای متأخر نوشته شده است اما اساس باورهای مطرح شده در آن بیشک به دوران ساسانی باز میگردد و با تدقیق در موضوعات آن میتوان به آموزههای دینی آن عصر آشنایی یافت و از آنجا که کتاب فصولی مستقیماً در باب زنان و وضعیت گناهان ایشان در دنیای پس از مرگ و شیوه برخورد با آنان دارد، بررسی کتاب از این منظر، غوری است در مسائل زنان در عصر ساسانی ارداویراف در سفری که به دنیای پس از مرگ دارد با انبوه زنان و مردانی روبرو می شود که به دلایل مختلف به بهشت و یا دوزخ فرستاده شدهاند. مقاله با بررسی وضعیت تک تک زنان و گناهان آنان، ضمن تذکر به اهمیت زنان در عصر ساسانی به این نتیجه میرسد که گناهان و پادافره زنان غالباً مبتنی بر جنسیت آنان بوده است و بر خلاف مردان که مشاغل و رفتارهایشان ایشان را مستوجب بهشت یا دوزخ میکند، زنان با دیدی جنسیتی، تنها در موضع زن و غالباً از دید مردان و وظایفی که مردان اجتماع بر دوش آنان نهادهاند به بهشت یا دوزخ فرستاده میشوندگناهان زنان در ارداویراف نامه: روسپیگری، خیانت به زندگی زناشویی، عدم پرهیز در دوره دشتان (عادت ماهانه)، جادوگری، نافرمانی در شیر دادن به فرزند، سقط جنین، زبان درازی با شوهر و عدول از خویدوده ( ازدواج با نزدیکان ) شخصیت اصلی کتاب نیز همچون خود آن از اهمیت ویژهای برخوردار است. برخی احتمال دادهاند که او همان وزیر خسرو انوشیروان است، برخی نیز چون موله برآنند که کتاب دستورهای مربوط به آیین و اخلاق دین جدیدی را در بردارد و به این ترتیب شخصیت اصلی کتاب نیز مبدع آیین جدیدی است. چه این حدس و گمانها درست باشد چه نباشد، کتاب بازنمای بخش بزرگی از باورداشتها و اعمال زردشتیان دوره ساسانی است........
آریو برزن
کنون گویمت رویدادی دگر ز تاریخ دیرین این بوم و بر
چو اسکندر آمد به ملک کیان یکی گرد فرمانده قهرمان
به ایرانیان داد درس وطن در این ره گذشت از سرو جان و تن
که فرزند نام آور میهن است مر آن شیردل آریو برزن است
چو اسکندر آهنگ ایران نمود همه آگهان را هراسان نمود
جهان گستری فکر و سودای او جهانگیری اندیشه و رای او
چو موج شتابنده میراند پیش بشد کار دارا به سختی پریش
سر انجام, دارا در آمد ز پا از این بار شد پشت ایران دو تا
بسی شهرها را سکندر گشود به جز پارس, چون راه دشوار بود
گذرگاه او تنگه ای بود تنگ دو سویش همه صخره و کوه و سنگ
همه سنگها بود ره ناپذیر همه صخره هایش کهنسال و پیر
در آن تنگه سردار ایران سپاه بر اسکندر و لشکرش بست راه
چو کوهی سر افراشت بر آسمان که تا ره بود بسته بر دشمنان
پس از روزها پایداری و جنگ پس از هفته ها کارزار و درنگ
سکندر نیارست از آن ره گذشت بکارش فرو ماند و درمانده گشت
سر انجام فکری سکندر نمود پی چاره تدبیر دیگر نمود
بگفتا به سردار ایران سپاه که بگذر ز پیکار و بگشای راه
ببخشم تو را بر همه مهتری از این پس تو سردار اسکندری
ولی آریو برزن پاک دل پی پاس این خاک و این آب و گل
به اسکندر از خشم پاسخ نداد چو کوهی فرا روی او ایستاد
سرانجام نابخرد گمرهی به دشمن نشان داد, دیگر رهی
چو اسکندر از تنگه آمد فراز ز نو آریو برزن چاره ساز
گران پاتر از صخره های بلند بپا ایستاد اندر آن, تنگ بند
بدین گونه ره بر سکندر ببست بر او آشکار و مسلم شکست
بدانست جز مرگ در پیش نیست ورا تا عدم یک قدم بیش نیست
چو نزدیک شد لحظه واپسین به میدان آورد گفت این چنین:
((بدان ای سکندر پس از مرگ من پس از ریزش آخرین برگ من
توانی گشایی در پارس را نهی بر سرت افسر پارس را
به تخت جم و کاخ شاهنشهان قدم چون نهی با دگر همرهان
مبادا شوی غره از خویشتن که ایران بسی پرورد همچو من))
چو اسکندر این جانفشانی بدید سرانگشت حیرت به دندان گزید
به آهستگی گفت با خویشتن که اینست مفهوم عشق وطن
اگر چند آن آریا مرد گرد پی پاس ایران زمین, جان سپرد
ولی داد درسی به ایرانیان که در راه ایران چه سهل است جان!